|
کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند
خوب است . این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد بلاخره پا به
کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند او هم به جرگه
خوانندگان کتاب پیوسته است . کتابی برداشت آن را باز کرد شگفت زده
شد زیرا برگ های کتاب سیاه بود به کتاب گفت : تو چرا سیاهی؟ کتاب
گفت: نویسنده من خیلی دانا بوده است . اندیشه اش سرشار از واژه های
زیبا... نوشت و نوشت و نوشت تا من به اینگونه ، سیاه سیاه شدم اکنون
تو باید حدس بزنی نویسنده من چه افکاری را نوشته است.
جوان هراسان
شد سرش گیج شد از آن همه سیاهی و در حالی که کتاب را پرتاب می کرد
گفت : هرگز هرگز نمی خواهم نمی خواهم و از کتابخانه گریخت ...
زیبا
تبریزی
منبع : http://da3tanekotah.persianblog.ir
|