داستان کوتاه
داستان های کوتاه نویسندگان ایران و جهان
داستان کوتاه حکمت خدا
حکمت خدا تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده،
افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا
می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را
از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب
آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی
از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته
بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا!
چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای
كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد
خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی
را که روشن کرده بودی ببینیم"