داستان کوتاه
داستان های کوتاه نویسندگان ایران و جهان
داستان کوتاه خانم شما خدا هستید؟
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه
می کرد زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش
لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری