داستان کوتاه
داستان های کوتاه نویسندگان ایران و جهان
داستان کوتاه در ميان خلق نشستن
ابوسعيد را گفتند : كسى را مى شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى رود. شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند. گفتند : فلان كس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد. گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود. گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست. مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.
-----------------------------
مردى
از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله
! گناهان من بسيار است. آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟ پيامبر (ص) فرمود : آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است. تو نيز از آن محروم نيستى. مرد حبشى از نزد پيامبر (ص) رفت. مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت : يا رسول الله ! آن هنگام كه معصيت مى كردم ، خداوند ، مرا مى ديد ؟ پيامبر (ص) فرمود : آرى ، مى ديد. مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى پوشاند ؛ چه كنم با شرم آن ؟ در دم نعره اى زد و جان بداد.