داستان کوتاه
داستان های کوتاه نویسندگان ایران و جهان
داستان کوتاه قلب جغد پير شكست
جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را
تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون،
به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند،
ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و
بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا
ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر
مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد. روزي
كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت
كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت
ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري. قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند. خدا
گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به
هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و
مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار
دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.