داستان کوتاه
داستان های کوتاه نویسندگان ایران و جهان
داستان کوتاه تو رازي و ما راز
پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت. رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان. رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد. و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد. در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند. گروهي
گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت
به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت. و گروهي ديگر
گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و
مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما
باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز
نخستين وابمانيد. و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند:
در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و
ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت. خدا گفت: نام شما را
مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها
دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در
هرعبور رازي گشوده شد. و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به
پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن
راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به
سلامت گذشتند.