داستان کوتاه
داستان های کوتاه نویسندگان ایران و جهان
داستان کوتاه ایمان
ایمان
راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد
که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت
مرد چسباند و گفت : (( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .)) مرد
به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما
ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته
است . آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.)) مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟ در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد.