داستان کوتاه
داستان های کوتاه نویسندگان ایران و جهان
داستان کوتاه ده است
ساعت را نگاه مي كنم. ده است. آخ چه قدر خوابم مي آيد! حتماً همه رفته اند
. مانند هر سال . انگار نه انگار كه ديشب تا كنون نه ساعت خوابيده ام .
اين قدرخواب هاي جورواجور و مزخرف مي بينم كه احساس پريشاني عجيبي بهم دست
مي دهد. هنوز به چند ساعت خواب ديگر نياز دارم. اگر مثل سال هاي گذشته
رفتار كرده باشند حتما پدر نرفته است . عادت باقي اعضاي خانواده است كه در
«روز سپيد» هر سال اول صبح به محل عبادت با جماعت مي روند. من هم دو سال
همراهيشان كردم اما چيزي دستگيرم نشد و هيچ سودي در اين كار نديدم ! بعد
فكر كردم كه وقتي در اين روز پدر اين قدر مهربان است چرا بايد مهر او را
از دست داد و براي عبادت همگاني _كه بي نتيجه هم هست_ رفت!؟ باري به اين
نتيجه رسيدم كه بهتر است امروز در خانه بمانم و از لحظاتم بهتر استفاده
كنم. با اين كه احتياج به خواب دارم ، اما بايد برخيزم ! بايد از امروز به
خوبي استفاده كنم . به صورتي مبهم به ياد مي آورم كه صبح مادر دستوراتي به
من داده است. اما اهميتي ندارد زيرا كارهاي مهم تري دارم. امروز همه جا
حسابي تميز و صامت است ! اصلا اسم « روز سپيد » را من به همين خاطر براي
اين روز انتخاب كرده ام . همه چيز پاك است و در خيابان ها نيز سر و صدايي
وجود ندارد. البته نفس و روح مردم نيز تا حدي پاك مي شود و در مجموع همه
چيز سپيد است! علت اين كه ديشب خواب هاي پريشان مي ديدم اين بود كه : قصد
داشتم امروز به عبادت نروم و ديشب هي با خودم كلنجار مي رفتم كه آيا كار
درستي مي كنم يا نه؟ اين قدر فكر كردم كه افكارم حسابي پيچيده و در هم
ريخته شدند. ليكن بايد برخيزم كه كارهاي زيادي دارم.
لباس هاي زيبا
ترم را مي پوشم ؛ به پدر سلام مي كنم و او همراه لبخندي جوابم را مي دهد و
احوالم را مي پرسد و من هم با خوش رويي پاسخ مي دهم . دارم اتاقم را تميز
مي كنم كه فكرم سراغ پدر مي رود. از همان لبخند آغاز صبحش دريافتم كه
امروز هم ، چون سال هاي پيش با مهر خاصي رفتار مي كند. بايد به سراغ نقاشي
نيمه كاره ام بروم . هنوز فكرم پيش پدر است . ناگهان به اين فكر مي كنم كه
او در روز سپيد چه گونه عمل مي كند؟ اين قدر ديشب فكر كرده ام كه اكنون
قدرت تفكر چنداني ندارم ، ليكن اين يكي ، از آن دسته فكرهاي سخت نيست .
پدر ساعات يا دقايقي را به تنهايي در اتاقش به سر مي برد و باقي ساعات روز
را همراه ماست و با خوش رويي با ما صحبت و كمكمان مي كند. اما نمي دانم در
آن ساعات تنهايي چه گونه تزكيه ي نفس و روح را انجام مي دهد و يا اصلا
انجام مي دهد؟ البته از رفتارش روشن است كه نسبت به اعمال خاص روز سپيد بي
تفاوت نيست. حس كنجاوي شديدي در من پديد آمده و البته همواره به اين اميد
وارم كه همان گونه كه كارهاي پدر هميشه بر من تا ثير گذاشته ، تهذيب نفس
او نيز بر من خاصه بر افكار بي نتيجه و خسته ام اثر كند. با اين كه انديشه
ام امروز پريشان است ، نمي دانم چرا اين قدر حال دارم و خوش بختانه همين
حال و حوصله ، افكارم را در بهبودشان ياري مي كند . با اين وجود جلوي عملي
كردن كنجكاوي خود را مي گيرم . آه ! من احتياج به يك طرح تازه دارم !
نقاشي را باز نیمه کاره می گذارم و به سراغ ويلون مي روم . با نواختن آن
شور و احساس عجيبي در من ايجاد مي شود . . . بي اراده ويلون را رها مي كنم
و به سراغ پدر مي روم . احساس مي كنم دلم مي خواهد با او باشم و با او
صحبت كنم . پدر در اتاق است . در را باز مي كنم . ناگهان حس عجيبي در من
ايجاد مي شود. پدر احتمالا در حال عبادت است . من كه بسيار منتظر چنين
فرصتي بودم ليكن نمي توانم حالت پدر را تشخيص دهم و كم كم هم اين امر را
فراموش مي كنم . چهره ي پدر را مي بينم كه با خوش رويي بر من لبخند مي زند
. بي اختيار داخل مي شوم و به سوي او مي روم . چهره ي خود را در آ يينه ي
درون اتاق مي بينم كه لبخندي شبيه پدر بر لب دارم . در احساسي عجيب غرق مي
شوم و چيزي به خاطر نمي آورم ...