داستان کوتاه
داستان های کوتاه نویسندگان ایران و جهان
داستان کوتاه تزريق خون
سالها
پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري
عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون
خانواده اش به او بود. او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. او
را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم،
پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي
شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟! پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!