داستان کوتاه
داستان های کوتاه نویسندگان ایران و جهان
داستان کوتاه اسب سرکش در سينه ليلي
ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است. نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟ مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم. ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين، نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟ مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟ ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است. خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟ مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم. ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر. مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد. ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟ مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن. ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.